پیوند عاشقانهپیوند عاشقانه، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

چشم انتظار

بدون عنوان

1394/4/3 21:35
نویسنده : ش
125 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرزند دلبندم این چندماهی که نبودم داستانم خیلی طولانی و غم انگیز و پر درد سر شد و حسابی سرم شلوغ بود

بعد از روز شماری برای شورا با کلی گذروندن دوره های روانشناسی که بهزیستی برامون گذاشته بود و با کلی انرزی و ذوق روز شورا با بابا جونت سر جلسه حاضر شدیم بابات خیلی خونسرد بود من داشتم از دلشوره میمردم رفتیم تو و زن و شوهری که بعد از  ما قرار بود برن با پوششی نامناسب و فاقد اعتماد به نفس و با سن و سال هم سن مامان و بابای من تو نوبت بودن وقتی اونا رو دیدیم خیلی امید وار شدیم ورفتیم تو

سوال پشت سوال من و همسری هم همه رو با اعتماد به نفس جواب میدادیم تا فی خالدون ما رو کشیدن بیرون و کلی سوالای مسخره ازموند پرسیدن اما از اونجایی که ما با لبخند به همه اش پاسخ دادیم شاد و خندون اومدیم بیرون

من فرداش برای تماس زنگ زدم که گفتن خانوم نورایی رفته و نیست وافتاد به شنبه قرار بود بعد از تماس من با بهزیستی همون روز بریم تخت و کمد سفارش بدیم و کلی خرید کنیم صبح زود بیدار شدم و بابات برام با خوشحالی از پایین کله پاچه اورد همینطور که لقمه میزدم ساعت هشت شد و من هشت و یک ثانیه زنگ زدم بهزیستی با خوشحالی گفتم خانوم نورایی شیرینی رو بیارم دیگه ما قبول شدیم

در کمال ناباورز گفت نه

منو میگی جا خوردم و بلند شدم گفتم نه

گفت درست شنیدی اولش هی خندیدم درست مثل تو فیلم ها مثل دیوونه ها گفت من شوخی نادارم گفتم خوب حالا باید چی کار کنیم که قبول شیم گفت هیچی وقتی رد صلاحیت شدید پرونده تون برای همیشه بسته میمونه

گفتم به چه دلیل ما رد صلاحیت شدیم چرا ؟؟؟ گفت شما میخندیدی تو جلسه

خدای من گوشی رو قطع کردم و هوار زدم زانو زدم حالم بد بود نمیدونستم باید چی کار کنم یعنی یک سال و نیم سر کار بودیم ؟ یعنی کیارش یه توهم بود/ ؟؟ یعنی من لیاقت نداشتم مادر شم؟؟ حالا دیگه تمام رشته هامون پنبه شده بود ؟؟

درست تو اخرین مرحله  یک قدمی بچه مون بودیم اما بازم رسیدیم ته خططططططططططططط

طهمورث زنگ زد و گفتم رد شدیم با شنیدن صدای من دوید و اومد بالا و من بداش توضیح دادم

توضیح که چه عرض کنم عین مرغ پرکنده میزدم خودمو به در و دیوار و اشک میریختم هی همسری میگفت نکن الان سکته میکنی ها هی من بدتر میشدم

زنگ زده بود مامان بیچارم اومد و من و تو اون حال دید و اونم حالش دست کمی از من نداشت

هر چی تماس گرفتیم که ما بیایم بهزیستی تا دلیل رد شدن رو بدونیم ما رو پیچوندن و بعد از دو روز حال بدی من خلاصه رضایت دادن که حضوری بریم رییس رو ببینیم تو این دو روز به عالم و ادم نبود که زنگ نزنیم و پارتی پیدا نکنیم و حتی دفتر شکایات و بهزیستی شهرستان ها رو هر ساعت هممون میگرفتیم تا دلیلش رو بدونیم اما هیچی به هیچی

وقتی رفتیم تو اتاق رییس اون بعد از کلی کبوندن ما بهمون گفت بچه دو یا سه سال بهتون میدیم ما که تشنه حضور تو بودیم گفتیم باشه قبول اما اون یک سری شرط و شروط گداشت مثل ادامه تحصیلمون و خرید مغازه و یه شرطای غیر ممکن

گفت تا دکتر ها و مهندس ها هستن به شما نمیدیم ما مسیوالم در قبال بجه ها

خلاصه دلم میخواست گریه کنم اومدیم بیرون و زنگ زدم به مامانم و یه اشنایی پیدا کرد بعد از دو روز زنگ زدن و گفت کاری نمیشه کرد خلاصه دنیا به روم خراب شد مامانم و همسری میگفتن ما از زیر زمین هم شده برای تو بچه میاریم خیلی حالم بد بود روزا کارم شده بود گریه و زاری شبا هم شب بیداری

یکی از اشناها شماره تلفن یه خانوم دکتری رو داد که کارش خرید و فروش بچه بود البته به ما اینطوری نگفت و گفتن بچه هایی رو که مادرشون میخواد بندازه به دلیل فقر این از انداختنشون جلوگیری میکنه و یه پولی میده و بچه رو میگیره برای شما

ما رفتیم تا تهران یه مطب داغون و زشت ماما بود دکتره ت. کار خرید و فروش بود گفت پنجاه میلیون میگیرم و بچه رو سالم با بند ناف تحویل میدن ما رو میگی مغزمون سوت کشید  خلاصه از در اونجا هم ناامید اومدیم بیرون و تا خونه هی اشک تو چشام جمع میشد و بغضم رو میخوردم مامانم که فکر من داشت دیوونه اش میکرد همش میگفت من پولشو میدم برید بیارید اما همسری مخالف بود میگفت اینا با بچه های مردم پول در میارن ما میخواستیم ثواب کنیم نه گناه

بعد از چند روز با یه موسسه خیریه اشنا شدم و زنگ زدم و گفتم که ما تو شهرستانها میگردیم اگر به موردی برخوردیم خبرتون میکنیم شاید چند سال طول بکشه

بعد قضیه رو برای خانواده شوهرم گفتم که یهو خواهر شوهرم گفت من یه دوست دارم که نگه داری میکنن از کودکان بی سرپرست من خیلی خوشحال شدم اما هر هفته بهش میگفتم که این هفته هماهنگ کن ما بریم پیشش اما نمیشد یا اون نبود یا خواهر شوهرم تا اینکه بهم گفت یه دکتر زنان خوب میشناسم بری پیشش منم قبول کردم تو رو دربایستی

تا اینکه اون دکتره هم نبود و هی دست دست میشد برای وقت گیریش

تو این فاصله که سه ماه میشد میگذشت یه روز خودم رو سر پا کردم و برای خودم زندگی کردم رفتم کلاس سنتور اسمم رو نوشتم و رفتم باشگاه ورزش

اما بد جور فکر بچه تو کلم بود تا اینکه تصمیم گرفتم درمانم رو دوباره شروع کنم شوهرم گفت هر چقدر پول بخوان من میدم بیا برو یه بار دیگه درمان رو ادامه بده

یه دکتر خوب به اسم اشرف معینی پیدا کردم با مامانم از صبح رفتیم تهران اسممون رو نوشتیم رو کاغذ و نشستیم تا شب نوبتمون شد خیلی شلوغ بود همه ا ز خارج اومده بودن پیشش هر کی اومده بود بعد از سالین دراز درمان پیش این با چند ماه درمان نتیجه دیدیه بودن

خلاصه برام ازمایش کامل و عکس رنگی نوشت

یه روز صبح رفتم ازمایش رو دادم تنها رفتم چون مامانم مهمون داشت

دیروزم رفتم با کلی ترس و کلی درد عکس رنگی انداختم خیلی درد داشت همونجا وقتی داشتم از درد اشک میریختم با خدای خودم راز و نیاز کردم و ازش خواستم جواب این سختی هامو بده

حالا شنبه قراره جواب عکس و ازمایش رو ببرم نشون بدم به دکترم تا درمان رو شروع کنه

پسندها (2)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به چشم انتظار می باشد